لب گزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لب گزیدن . [ ل َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) تأسف نمودن به گزیدن لب . پشیمانی یا خشم نمودن با گزیدن لب . تنبه دادن و منع کردن و خجل کردن با گزیدن لب : از آن شاه ایران فراوان ژکید برآشفت و بر روزبه لب گزید. فردوسی . چو دیدند آن شگرفان روی شیرین گزیدند از حسد لبهای زیرین . نظامی . بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن . حافظ. سوی من لب چه میگزی که مگو لب لعلی گزیده ام که مپرس . حافظ. پشیمانی نفهمیده ست ظالم از دل آزاری اگر گاهی گزد لب میکند مشق گزیدنها. مخلص کاشی . به لحد چگونه زین پس دلم آرمیده باشد که لبی چنان به مرگم چو توئی گزیده باشد. عرفی . قلم بچشم سخن لب گزید یعنی بس که دلنشین نبود گفتگوی طولانی . واله هروی . صاحب آنندراج گوید: لب گزیدن در چهارحالت روی دهد: یکی از ندامت و پشیمانی، دوم از خشم و غضب، سوم از شرم و خجالت، چهارم در منع و همچنین در حال تعجب نیز آمده است . - لب به دندان گزیدن ؛ بعلامت تأثر لبها را خاییدن . گزیدن لب به دندان خشم یا اسف نمودن را : چو بازارگان روی بهرام دید شهنشاه لب را به دندان گزید. فردوسی . چو موبد ز شاه این سخنها شنید بپژمرد و لب را به دندان گزید. فردوسی . که از دست لب و دندان ایشان به دندان دست و لب باید گزیدن . (منسوب به ناصرخسرو). ز شرم کشتن ما دردمندان گزد تیغش ز جوهر لب به دندان . عطار. و گر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد. سعدی . چه خوش گفت دیوانه مرغزی حدیثی کز آن لب به دندان گزی . سعدی . کسی کاین کرم دید یا خودشنید تعجب کنان لب به دندان گزید. میرخسرو. فتد هرگه بلعلش چشم خوبان گزند از شرم لبها را بدندان . حسن بیگ رفیع. ساقی ما چو لب ساغر عشرت گیرد زاهد از درد به دندان لب حسرت گیرد. خواجه آصفی . ◄ بوسیدن و مکیدن لب یار : وقت است به دندان لب مقصود گزیدن کان شد که بحسرت سرانگشت گزیدیم . سعدی . در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب بنا شد مگر انگشت گزیده . سعدی .