لاو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاو. (اِ) خاک سفیدی را گویند که آن را گلابه سازند و خانه را بدان سفید کنند. (برهان ). خاک سفیدی است که خانه بدان سپید کنند و غالب مردم در ایام بهار خانه های خود بدان صفا دادندی تا در دید و بازدید خانه سیاه و کهنه ننماید و آن را گلابه نیز گویند. (آنندراج ) : شود رواق سپهر از ظلام دوده ٔ شب چو کلبه های عجم شسته در ربیع از لاو. شیخ آذری . ◄ لاوه . چالیک . چوبی باشد هر دو سر تیز بمقدار یک قبضه که طفلان بدان بازی کنند به این طریق که آن را بر زمین گذارند و چوبی بر سر آن زنند تا بر هوا جهد و در وقت فرو آمدن چوب را بر میان آن زنند تابه دور رود و آن را به عربی قله و چوبی را که بر آن زنند مقلاة خوانند. (برهان ). بازی را گویند که طفلان با دو چوب کنند و به عربی مقلاة خوانند و این همان چالیک بازی است و به هندی گلی دندا گویند. (آنندراج ). غوک چوب . قلة. قِلی . مقلاء. مِقلی . (منتهی الارب ). الک و دلک . رجوع به الک دلک شود. ◄ لابه و چاپلوسی . (برهان ). لاوه . (جهانگیری ) : گر بودم سیم کار گردد چون زر ور نبود سیم لاو و لوس فزایم . سوزنی . ◄ لُعاب . (مهذب الاسماء ذیل لغت لعاب ).
لاو. (اِ) لو. - به لاو دادن ؛ لو دادن . بمفت از چنگ دادن : دریغا خان و مان و فرزندان خویش به لاو دادیم . (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی آقای نفیسی ). گفت ملک و پادشاهی اسکندر به آسانی گرفته بودم توبه لاو دادی و چون به لاو دادی او را به خانه ٔ خویش بردی و دختربه دو دادی . (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی آقای نفیسی ). گفت این زن نادان است نانیکو و پادشاهی بر لاو داد. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی نفیسی ). - به لاو دادن کسی را ؛ به لو دادن او را. درسپردن او را. سر او فاش کردن . - به لاو شدن ؛ لو رفتن : آن عاجزه ٔ ضعیفه را از پادشاهی برآوردی و خان و مان و پادشاهی او به لاو شد و درمانده است . (اسکندرنامه ).