لاوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاوا. [ وَل ْ لاه ] (ع ق مرکب ) نه بخدا. نه سوگند با خدای . قید نفی است بجای هرگز و ابداً : هرچه در شرط جوانمردی باشد بدهد هیچکس دیده جوانمرد چنین، لاواﷲ. فرخی . لاواﷲ کاین بساط معمور نطعی است که نیست قطع ازو دور. نظامی . سرو می گفت که من همسر بالای توام گفت گل قد تو و قامت او لاواﷲ. نجیب الدین جرفادقانی . کسی آزار درویشان تواند جست لاواﷲ که گر خود زهر پیش آری بود حلوای درویشان . سعدی . مگر آن درم ها را دزد برد؟ گفت لاواﷲ بدرقه برد. (گلستان ).