لان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- گودال، مغاک.<BR>۲- بی وفایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- گودال، مغاک. ۲- بی وفایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لان . (اِ) بی حقیقتی و بی وفائی . (برهان ) (جهانگیری ) : می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی لان برکنده ای ز خشم دل از یار مهربان . مولوی .
لان . (فعل امر) امر از لاندن به معنی جنبانیدن و افشانیدن یعنی بجنبان و بیفشان . (برهان ) (جهانگیری ). رجوع به لاندن شود. ◄ (اِ) مغاک و گودال . (برهان ). گو و مغاک . (آنندراج ). مغاک . اسدی در لغت نامه ذیل کلمه ٔمغاک گوید: گو باشد در زمین و لان نیز گویند. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). گوی باشد در زمین یا در کوه یادر هر جا که باشد و مغاک خوانند و لان نیز گویند. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ (پسوند) سار، که جا و مقام و محل انبوهی و بسیاری چیزها باشد مانند نمک سار و شاخ سار چه نمک سار را نمک لان نیز گویند. (برهان ). نمک لان، یعنی نمک زار؛ شیرلان، شیرلانه یا جای بسیارشیر و جای شیرناک و شاید اردلان و کندلان نیز ازین قبیل بود و این کلمه مزید مؤخر بعض امکنه باشد: مالان . سبلان . سولان . بولان . بغلان . بقلان . بملان . ختلان . وذلان . لاک مالان . بشکلان . ششکلان (محله ای به تبریز). سنبلان . کندلان . و شاید که لان در آخر کلمات مرکبه ٔ مذکور مخفف لانه و توسعاً به معنی جای و معدن باشد؟ : سهم شاه انگیخته امروز در دربند روس شورشی کان سگ دلان در شیرلان انگیخته . خاقانی . سروری زهر است جز آن روح را کو بود تریاق لانی ز ابتدا. مولوی . معنی لان، پرمعنی : گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من . مولوی . درنمک لان چون خری مرده فتاد آن خری و مردگی یکسو نهاد. مولوی .
لان . (اِخ ) (الَ ...) شهری و نیز گروهی بطرف ارمینیه . (منتهی الارب ). بلاد واسعی بطرف ارمینیه نزدیک باب الابواب مجاور خزر و عامه بغلط علاّن گویندو ایشان نصارا باشند و بندگان جلد از آنجا آرند. (معجم البلدان ): سریر، مملکتی است میان لان و باب الابواب .بعد از فراغت از کار آذربایجان و ارّان به دربند شروان رفتند (مغول ) و بلاد آن را گرفتند و جز قلعه ای که پناهگاه امیر آن حدود بود محلی سالم نماند سپس به شهرهای لان و لگزستان شتافتند. (تاریخ مغول ص ١٠٢).
مترادف و متضاد واژهدان
بیوفایی، عهدشکنی گودال، مغاک