لامع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (ص فا.) درخشان، روشن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (ص فا.) درخشان، روشن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لامع. [ م ِ ] (ع ص ) تابنده . تابان .(دهار). درخشان . روشن . درفشان . رخشنده : لیک سرخی بر رُخی کولامع است بهر آن آمد که جانش قانع است . مولوی . - مثل ِ برق لامع ؛ سخت بشتاب، عظیم درخشان .
واژگان فارسی سره واژهدان
درخشان، تابان