لاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.)<BR>۱- خودستایی بی اصل و گزاف.<BR>۲- رجز.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) ۱- خودستایی بی اصل و گزاف. ۲- رجز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاف . (اِ) اسم از لافیدن . خودستائی به دروغ . به تازی صلف بود و به پارسی خویشتن ستودن . (لغت نامه ٔ اسدی ). صَلف . (دهار).تصلّف . دعوی باطل . گزاف . (دهار). تیه . (منتهی الارب ). کلام فضول و عبارت گشاده و خویشتن ستائی و خودنمائی باشد. (برهان ). سخن زیاده از حد و دعوی بی اصل و با لفظ زدن و پیمودن مستعمل است . (آنندراج ) : همه کبر و لافی بدست تهی به نان کسان زنده ای سال وماه بدیدم من آن خانه ٔ محتشم نه نخ دیدم آنجا و نه پیشگاه یکی زیغ دیدم فکنده در او نمد پاره ٔ ترکمانی سیاه . معروفی . نگویم من این خواب شاه از گزاف زبان زود نگشایم از بهر لاف . ابوشکور. نگوئیم چندین سخن بر گزاف که بیچاره باشد خداوند لاف . فردوسی . هزینه مکن سیمت از بهر لاف به بیهوده مپرا کن اندرگزاف . فردوسی . پیاده شود مردم رزمجوی سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی . فردوسی . بگیتی نماند همان مرد لاف که بپراکند خواسته بر گزاف . فردوسی . سرشت تن از چار گوهر بود که با مرد هر چار درخور بود... چهارم براند سخن از گزاف ز بیدانشان مزد جوید به لاف . فردوسی . تو چندین چه رانی سخن بر گزاف ز دارا شدستی خداوندلاف . فردوسی . هر آنکس که راند سخن بر گزاف بود بر سر انجمن مرد لاف به گاهی که تنها شوددر نهفت پشیمان شود زان سخنها که گفت . فردوسی . هزینه شمر سیم کز بهر لاف به بیهوده بپراگند بر گزاف هم اندرزمان چون گشاید سخن به پیش آرد آن لافهای کهن . فردوسی . بر سر بیرق به لاف پرچم گوید منم طره ٔ خاتون صبح بر تتق روزگار. عمادی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). نشکیبند ز لوس و نشکیبند ز فحش نشکیبند ز لاف و نشکیبند ز منگ . قریعالدهر. ماه تمام داشت بروی تو لاف حسن زد وقت صبحگاه بر او خنده آفتاب . غواص یزدی (از آنندراج ). کند کم دراین رسته ٔ دیرپای نکوهنده لاف (؟) فروشنده رای . زینبی . ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ کجا شد آنهمه دعوی و لاف و آنهمه ژاژ. لبیبی . فزاینده شان خوبی از نام و لاف سراینده شان از گلو زندواف . عنصری (از فرهنگ اسدی ). آخر بدهی به ننگ و رسوائی بیشک یکروز لاف و لامش را. ناصرخسرو. جود از ابر و لاف از رعد است . سنائی . اینهمه باد و بارنامه و لاف داشتستم بدان کل ارزانی . سوزنی . مرا چه زهره و یارای این سخن باشد گزاف لافی گفتم بدین گشاده دری . سوزنی . تو در میان نیل و همه لاف ملک مصر زین سرگذشت بس که از این سرگذشتنی است . خاقانی . عراقم جلوه کرد امسال بر لشکرگه سلطان که بودش ز آفتاب خاطرم لاف خراسانی . خاقانی . نه مرد لافم خاقانی سخن بافم که روح قدس تند تار و پود اشعارم . خاقانی . فخر من بنده ز خاک در احمد بیند لاف دریا ز دم عنبر سارا شنوند. خاقانی . چو جهانی به خاصیت تو و وصل تو عاریت نزند لاف عافیت دل کس در بلای تو. خاقانی . هستم عطارد این دو قصیده دوپیکر است لاف عطاردت ز دوپیکر نکوتر است . خاقانی . لاف ز سرپنجه کار شیرعرین است . ظهیر فاریابی . تندرستی و ایمنی وکفاف این سه مایه است و آن دگر همه لاف . نظامی . لاف سر پنجگی و دعوی مردی بگذار عاجز نفس فرومانده چه مردی چه زنی . سعدی . نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفت ز ناف . سعدی . سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز و بسیار لاف . سعدی . گفت اندیشه مدارید که یکی منم در این میان که پنجاه مرد را جواب دهم ... و مردم کاروان را دل به لاف او قوی گشت . (گلستان ). آب که میلش همه با پستی است در پریش لاف زبردستی است . امیرخسرو. کرم اینست رفته قاف به قاف بی سؤال و جواب و منت و لاف . اوحدی . - امثال : لاف در غربت آواز در بازار مسگران لاف در غربت آواز (یا گزاف ) درآسیا . (جامع التمثیل ). لاف کار اجلاف است . (جامعالتمثیل ). ◄ بی حیائی . (برهان ). کلمه ٔ لاف مزید مؤخر برخی کلمات واقع شود و افاده ٔ معانی خاص کند: دست لاف . زندلاف . بسیار لاف : سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبوربی مغز و بسیار لاف . سعدی . ◄ جنگ . (فهرست ولف ) : وز آنسو که لهراسپ شد جنگجوی الانان و آن در سپارم بدوی وزین مرز پیوسته تا کوه قاف به خسرو سپارم ابی جنگ و لاف . فردوسی (شاهنامه ٔ چ بروخیم ج ٥ ص ١١٩٩). ◄ سخن : تا بود ز روی مهر لاف من و تو جز خواب ندید کس مصاف من و تو. ازرقی . ◄ دعوی .ادّعا : گر همه عمر بشکنم عهد تو پس درست شد کاینهمه ذکر دوستی لاف دروغ میزنم . سعدی . لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند. حافظ.
فرهنگ طیفی واژهدان
لاف گزاف، پز، رجز، هارت و پورت، عروتیز، کرکری، الدرم [و] بلدرم چاخان، بلوف آگهی تجاری، اغراق، چرند، فریب