قین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ یا ق) [ تر. ] (اِ.) شکنجه، عذاب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ یا ق) [ تر. ] (اِ.) شکنجه، عذاب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قین . [ ق َ ] (ع مص ) نیکو و راست کردن آهنگر آهن را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). قان القین الحدید؛ سواه . (اقرب الموارد). ◄ فراهم آوردن شکافتگی چیزی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). قان الشی ٔ؛ لمه . (اقرب الموارد). ◄ نیکو کردن . (منتهی الارب ). اصلاح کردن . قان الاناء؛ اصلحه . (اقرب الموارد). ◄ آرایش کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ آفریدن . (منتهی الارب ). قان اﷲ فلاناً علی کذا؛ خلقه . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) بنده . ج، قیان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آهنگر. (منتهی الارب ). آهنگر. و بر هر سازنده ای اطلاق گردد و در لسان آمده : «القین ؛ الصانع». (از اقرب الموارد). ج، اقیان، قیون . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) آهنگری . (منتهی الارب ).
قین . [ق َ / ق ِ ] (ترکی، اِ) شکنجه . عذاب . (فرهنگ فارسی معین ) : هر کس را از محل اختفاء بیرون میکشیدند، بعد از قین و شکنجه و اخذ مال همان شربت شهادت می چشانیدند. (فرهنگ فارسی معین از عالم آراء ص ٤١٣).
قین . [ ق َ ] (اِخ ) آب و زمینی است از فزاره . در اینجا واقعه ای مشهور در زمان عبدالملک بن مروان اتفاق افتاد. رجوع به معجم البلدان شود.