قیمه قیمه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیمه قیمه کردن . [ ق َ م َ ق َ م َ / ق ِ م ِ ق ِ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ریزریز کردن . خردخرد کردن چیزی را (گوشت و جز آن ). (فرهنگ فارسی معین ) : نمیدهد دل روشن ز دست همواری برنگ کچکرش از تیغ قیمه قیمه کنند. محسن تأثیر (از آنندراج ). ◄ کسی یا چیزی را له و لورده کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سخت زخم زدن . سخت مجروح کردن (چاقوکشان در مقام تهدید بحریف خود گویند: قیمه قیمه ات میکنم ). (فرهنگ فارسی معین ).