قیلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیلة. [ ق َ / قی ل َ ](ع اِ) فتق . (منتهی الارب ). ادرة. (اقرب الموارد). اهل خراسان غر[ ی ] گویند و بشهر من [ یعنی گرگان ] دبه خایه . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به قَیلة شود. - قیلةالامعاء ؛ فرودآمدن روده به کیسه ٔ خایه . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - قیلةالریح ؛ آن است که باد به خایه فرودآید. در ذخیره آمده است : قیله سه گونه بود یکی آنکه یاد کرده آمده [ فرودآمدن روده ها ] دوم آنکه باد به خایه فرودآید و کیسه ٔ خایه چون دبه شود و آن را به تازی قیلةالریح گویند. سوم قیلةالماء. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - قیلةالماء ؛ آن است که آب فرودآید و این را به تازی قیلةالماء گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). علتی است که خایه پر آب شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
قیلة.[ ق َ ل َ ] (ع ص، اِ) مؤنث قَیل . (از اقرب الموارد). رجوع به قیل شود. ◄ شتر ماده ای که در نیمروز دوشند. (منتهی الارب ). ◄ شیر که نیمروز آشامند. (از اقرب الموارد). رجوع به قَیل شود.
قیلة. [ ق َ ل َ ] (اِخ ) قلعه ای است به صنعاء بر سر کوه کنز. (منتهی الارب ). قلعه ای است در نواحی صنعاء بر بالای کوهی بنام کنز. (از معجم البلدان ).