قیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِ.) گفتار، گفتگو.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) گفتار، گفتگو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیل . [ ق َی ْ ی ِ ] (ع ص، اِ) پادشاه یا کمتر از پادشاه کلان . ج، اقوال، اقیال، مقاول، مقاوله . (منتهی الارب ). رجوع به قَیْل شود.
قیل . [ ق َ] (ع مص ) نیمروزان خفتن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ در نیمروز شراب خوردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آشامیدن در نیمروز. (از اقرب الموارد). ◄ برانداختن و نسخ کردن بیع. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). و به این معنی کم استعمال میشود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
قیل . [ ق َ ] (ع ص، اِ) در نیمروز خوابنده . ◄ شتر ماده ای که در نیمروز دوشند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به قَیلَة شود. ◄ شیری که در نیمروز وقت قائله آشامند. (از اقرب الموارد). ◄ اسم جمع است مثل شارب و شرب . ◄ مهتر به لغت یمن . (منتهی الارب ). ◄ پادشاه و گویند شاهی از شاهان حمیر و گویند رئیسی پست تر از شاه کلان و بزرگ . اصل آن قَیِّل بوده است و بدین نام نامیده شده از آنجا که آنچه بخواهد میگوید و تنفیذ میکند جمع آن بر اقوال و اقیال آمده و بر قُیول نیز جمع بسته می شود بنابر ظاهر لفظ اگرچه شنیده نشده است . (از اقرب الموارد). ج، اقیال . (نشوء اللغة).مردم یمن پیشوای خود را قیل گویند. (طبری ). عنوان پادشاهان عرب قبل از اسلام، چنانکه خسرو (کسری ) برای شاهنشاهان ایران استعمال میشد. (فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
گفتگو، گفتار