قیقاچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیقاچ . [ ق َ / ق ِ ] (ترکی، ص، اِ) خم : چه غم رخسارش ار قیقاچ مژگان رسا دارد که جوشی از خط نارسته در زیر قبا دارد. محسن تأثیر (از آنندراج ). مشق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفت لاله زار سینه ٔ ما را گلستان کرد و رفت . داراب بیک (از آنندراج ). رجوع به قیقاج شود.
قیقاچ . [ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ارسکنار بخش پلدشت شهرستان ماکو، آب آن از جویبار پورناک . محصول آن غلات و پنبه . شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی زنان آنجا جاجیم بافی است . راه ارابه رو دارد و اتومبیل از آن میتوان برد. این ده قشلاق ایل میلان است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).