قوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ یّ) [ ع. ] (ص.)۱ - نیرومند.<BR>۲- سخت، محکم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ یّ) [ ع. ] (ص.)۱ - نیرومند. ۲- سخت، محکم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوی . [ ق ُ وَی ی ] (ع اِ) چوزه ٔ مرغ . (منتهی الارب ). جوجه . (از اقرب الموارد).
قوی . [ ق ُ وا ] (ع اِ) خرد و دانش . (منتهی الارب ). عقل . (اقرب الموارد). ◄ اندام . شدیدالقوی ؛ بمعنی استوارخلقت . (منتهی الارب ). بمعنی شدید اسرالخلق . (اقرب الموارد).
قوی . [ ق ُ وَی ی ] (اِخ ) رودباری است نزدیک قاویه . (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
فرهنگ طیفی واژهدان
زورمند، پرزور، نیرومند، قدیر، مسلط، مقتدر، قابل تنومند، جوان باقدرت، قدرتمند، توانا افضل، برترین ارشد، برتر فاتح، غالب، چیره، موفق قاطع، سلطهجو، مستبد وادارکننده، اجباری مستدل، مؤکد آهنین، فولادین، محکم، سخت (سفت) آبدیده، نشکن، محکم تغییرناپذیر گیرا، قوی، مستیآور پرقوت، تیز، تندوتیز، محرک استوار، چگال سختجان
واژگان فارسی سره واژهدان
نیرومند، زورمند، نیرومند کردن، توانمند، توانا، پایدار