قوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوز. [ ق َ ] (ع اِ) ریگ توده ٔ گرد. ◄ ریگ توده ٔ بلند. ج، اقواز، قیزان . اقاویز، اقاوز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
قوز. (ص، اِ) کوز و کج و خم و خمیده . (ناظم الاطباء). محرف غوز بمعنی کوزپشت . (فرهنگ نظام ). - سر قوز افتادن ؛ سر لج افتادن و ضد کردن . (فرهنگ نظام ). - قوزپشت ؛ کوزپشت . (ناظم الاطباء). کوژپشت . - قوز کردن ؛ از سرما یا غیر آن خود را خمیده و مثل کوژپشت ساختن . (فرهنگ نظام ). - امثال : قوزبالا قوز ؛ بمعنی مشکل بالای مشکل . رنج و تعبی بر رنج و تعبی، نظیر: ضِغْث علی ابالة. (امثال و حکم دهخدا). رجوع به غوز شود.
قوز. [ ] (ترکی، اِ) جوز. (فهرست مخزن الادویه ) گردو.