قوام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- مایة زیست.<BR>۲- اصل چیزی.<BR>۳- اعتدال.<BR>۴- عدل.<BR>۵- استواری، استحکام.<BR>۶- راستی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.) آن چه که کاری یا چیزی به آن قائم باشد.
(قَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- مایه زیست. ۲- اصل چیزی. ۳- اعتدال. ۴- عدل. ۵- استواری، استحکام. ۶- راستی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوام . [ ق َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بهمن شیر بخش مرکزی شهرستان آبادان . آب آن از رود بهمن شیر. محصول آن خرما، سبزیجات . شغل اهالی زراعت و ماهی گیری و کارگری شرکت نفت است . راه آن در تابستان اتومبیل رو است . ساکنین از طایفه ٔ محیسن می باشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
قوام . [ ق ُوْ وا ] (ع ص، اِ) ج ِ قائم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به قائم شود.
قوام . [ ق ُ ] (ع اِ) بیماریی است در پای گوسفند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
صلابت غلظت اصل، مایه
فرهنگ طیفی واژهدان
دلمه شدن، لخته شدن، تراکم، تمرکز، انسجام
واژگان فارسی سره واژهدان
پایداری، استواری