قوال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوال . [ ق َوْ وا ] (ع ص ) فعال است برای مبالغه . (از اقرب الموارد). مردنیکوگفتار یا مرد بسیارگوی . (منتهی الارب ). زبان آور.(ناظم الاطباء). خوش صحبت : امام فعال خیر لکم من امام قوال (عثمان ). ج، قوالون . ◄ مغنی . (از اقرب الموارد). خواننده . آوازه خوان . مطرب . سرودگوی . (آنندراج ). سرودخوان . (از اقرب الموارد) : دانا به سخن های خوش و خوب شود شاد نادان به سرود و غزل و مطرب و قوال . ناصرخسرو. ◄ در مجالس سماع صوفیان، خواننده ای بوده است که ابیات سوزناک یا رباعیات و غزلیات عاشقانه را به آواز میخواند و صوفیان به آهنگ او به سماع برمیخاستند و در این زمان در مجالس حال و ذوق صوفیان ابیاتی چند از مثنوی میخوانند. (فرهنگ فارسی معین از اسرارنامه ). - ابن قوال ؛ مرد فصیح نیکوگفتار. (ناظم الاطباء). - حمام قوال ؛ کوکو. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) آهنگی است از موسیقی . رجوع به آهنگ شود.