قواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قواره . [ ق َ رَ / رِ ] (از ع، اِ) پارچه ای که گرد بریده باشند.(فرهنگ فارسی معین ). پارچه ای که خیاط از گریبان جامه و پیراهن و مانند آن برمی آورد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ چیزی که اطرافش بریده باشد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پارچه ای که از آن یک جامه توان کرد. (یادداشت مؤلف ). واحد مقیاس برای بخش پارچه . (فرهنگ فارسی معین ). بمقدار یک دست جامه : یک قواره فاستونی بمقدار یک دست کت و شلوار. ◄ قد و قامت . (یادداشت مؤلف ). هیأت . شکل و ترکیب .(ناظم الاطباء). قد و بالا. اندام . هیکل : شیخ عبث جان مکن که حجله ٔ مینو حور به این شکل و این قواره ندارد. یغمای جندقی . - بدقواره ؛ بدترکیب . بدهیکل . - بی قواره ؛ بی اندام . قناس . بی ریخت . - خوش قواره ؛ خوش ترکیب . خوش اندام . - قد و قواره ؛ قد و بالا. - ناقواره ؛ بی قواره . ◄ پاره . - قواره قواره ؛ پاره پاره . ◄ انگشتان دست . (برهان ) (ناظم الاطباء). گویند به این معنی عربی است . (از برهان ).
قواره . [ ق ُ رَ / رِ ] (اِ) حقه های آتشین . (آنندراج از فرهنگ سکندرنامه ).
قواره . [ ق ِ رَ / رِ ] (اِ) رجوع به قَواره شود.