قندیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قندیل . [ ق َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دشمن زیاری بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون، واقع در ٣٤هزارگزی جنوب فهلیان و کنار شوسه ٔ کازرون به فهلیان . موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن معتدل است . سکنه ٔ آن ٧٥ تن است . آب آن از چشمه و محصول عمده ٔآن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
قندیل . [ ق ِ ] (معرب، اِ) چراغ . چیزی است که در آن چراغ می افروزند و آن معرب کندیل است . (از آنندراج رساله ٔ معربات ). چراغ و چروند. (ناظم الاطباء). المصباح للسراج . ج، قنادیل . (اقرب الموارد). چراغدان و فانوس . (ناظم الاطباء). ◄ شمعدان . ◄ کیه دان . پیه سوز. (ناظم الاطباء). ◄ چیزی باشد میان تهی که تیرها در آن اندازند برای کمال محافظت تیر. (ناظم الاطباء) (آنندراج از غیاث ). - قندیل آب ؛ نوعی از قندیل آبگینه ٔ بلوری که آن را به آب پرکرده و روغن بر آن انداخته فتیله میان آن روشن نمایند. (آنندراج از غیاث ). - قندیل ترسا . - قندیل تیر . - قندیل چرخ . - قندیلچی ؛ آنکه در مساجد قندیل چراغ افروزد. (آنندراج ). - قندیل دوسر . - قندیل شب . - قندیل عیسی . - قندیل کش . رجوع به ذیل هر یک از این کلمات شود.