قنبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) عباس بن حسن بن خشیش مکنی به ابوالفضل . از فرزندان قنبر مولی علی بن ابیطالب و از راویان است . وی از حاجب بن سلیمان منجی روایت کند و از او محمدبن مظفر روایت دارد. (از لباب الانساب ).
قنبری . [ قَم ْ ب َ ] (اِخ ) محمدبن علی از فرزندان قنبرمولی علی بن ابیطالب . راوی و شاعری است همدانی که درروزگار المعتمد علی اﷲ میزیست و نویسندگان و وزیران آن دوره را در شعر خود میستود و تا ایام المکتفی زنده بود. صولی از او روایت دارد. (از لباب الانساب ).
قنبری . [ قَم ْ ب َ ](اِخ ) عباس بن احمد. از محدثان است . (منتهی الارب ).