قمچی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ مْ) [ تر. ] (اِ.) تازیانه، شلاق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ مْ) [ تر. ] (اِ.) تازیانه، شلاق.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمچی . [ ق َ ] (ترکی، اِ) شلاغ . سوط. تازیانه . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : قمچی نیاز بند و جفا را بهانه کن با عاشقان سخن بسر تازیانه کن . سیفی (از آنندراج ). و پوست بیرونی جوز هندی که آن را نارگیس گویند در حوض آب اندازند تا تمام نرم شود و آن را می کوبند و با آن لیف به هم آمیخته جهت لنگر کشتی و قمچی و انواع ریسمان ها تابند. (فلاحت نامه ٔ غازانی ).