قمقم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمقم . [ ق ِ ق ِ ] (ع اِ) غوره ٔ خشک . (منتهی الارب ). غوره ٔ خرمای خشک . ◄ پَر. (اقرب الموارد).
قمقم . [ ق ُ ق ُ ] (ع اِ) سبو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ حلقوم . (اقرب الموارد). نای گلو. (منتهی الارب ). ◄ ظرف و آوند عطار. (اقرب الموارد). کُمکُم . (منتهی الارب ). ◄ ظرفی است مسین که آب را در آن گرم کنند و آن را محم نامند و مردم شام آن را غلایه خوانند. (اقرب الموارد از مصباح ). اصمعی گوید این کلمه رومی معرب است، عرب آن را به کار برده ودر اشعار شیوا نیز آمده . (المعرب جوالیقی ). ◄ در مثل گویند: علی هذا دار القمقم ؛ ای الی هذاصار معنی الخیر و این مثل را درباره ٔ مردی زنند که به کارها خبیر باشد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).