قمس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمس . [ ق َ ] (ع مص ) غوطه خوردن در آب . ◄ غوطه دادن کسی را. لازم و متعدی استعمال شود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ چیره شدن در غوطه خوردن . (منتهی الارب ). ◄ اضطراب کردن بچه در شکم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قمس . [ ق ُم ْ م َ ] (ع ص ) مرد شریف . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). مرد بزرگوار. (شرح قاموس ). ج، قمامس، قمامسه . صورتی از قومس به معنی امیر. رجوع به حواشی المعرب جوالیقی ص ٢٥٨ از لسان و الجمهره و رجوع به قومس شود.