قمحة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمحة. [ ق َ ح َ ] (ع اِ) حبة قمح . (از اقرب الموارد). ◄ دوایی است که آن را قصب الزریره خوانند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به قصب الزریره شود. ◄ مهذب الاسماء قمحة را بمعنی آنچه با دهن پرکنند ای بتکن، آورد، و برهان بتکن را سرباز زدن و میل به طعام نکردن معنی کند و این دو با هم سازگار نیستند.
قمحة. [ ق ُ ح َ ] (ع اِ) زعفران . ◄ سپیچه که بر شراب افتد. ◄ ورس . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به قمحان شود. ◄ مقدار یک دهان از پِست وجز آن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). یک کف از داروها که در آب کنند و فرق آن با سفوف آن است که سفوف داروی بی آب و خشک باشد. (یادداشت مؤلف ).