قمح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ مْ) [ ع. ] (اِ.) گندم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ مْ) [ ع. ] (اِ.) گندم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمح . [ ق َ ] (ع اِ) گندم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). حنطه . (برهان ). بُرّ. (لسان العرب ). قمح لغتی است شامی و مردم حجاز نیز آن را در محاورات خود به کار برند. (لسان العرب ). ◄ (مص ) سفوف کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ پِسْت خشک خوردن . (منتهی الارب ). با مشت پِسْت خوردن . (اقرب الموارد از اساس ). ◄ آشامیدن شراب و نبیذ و آب و شیر را. (اقرب الموارد).