قلهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلهی . [ ق َ / ق ِ ل َ ] (اِخ ) (یوم ...) روزی است از ایام عرب . عبس و فزاره با یکدیگر جنگهائی کردند و پس از صلح به موضع قلهی آمدند و معقل بن عوف در این باره اشعاری دارد. (معجم البلدان ).
قلهی .[ ق َ / ق َ ل َ ها ] (اِخ ) موضعی است نزدیک مدینه ٔ شریفه . (منتهی الارب ). دهی است بزرگ . (معجم البلدان ).
قلهی . [ ق َ ل َ هی ی ] (اِخ ) حفیره ای است از سعدبن ابی وقاص که چون عثمان به قتل رسید و سعد از مردم کناره گرفت در این حفیره رفت و دستور داد که چیزی از اخبار و جریان کارهای مردم را به وی نگویند تا مردم باهم صلح و سازش کنند و قلهیا نیز روایت شده ولی آنچه در اشعار آمده همان قلهی است . در نوادر ابن الاعرابی که ثعلب از آن نوشته است آمده : ابومحمد گوید: قلهی نزدیک مدینه است . (معجم البلدان ).