قلاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قُ لّ) [ ع. ] (اِ.) وسیله خمیدة سرکج برای گرفتن، کشیدن یا آویختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قُ لّ) [ ع. ] (اِ.) وسیله خمیده سرکج برای گرفتن، کشیدن یا آویختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلاب . [ ق ِ ] (ع اِ) گرگ . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (فهرست مخزن الادویه ).
قلاب . [ ق ُ ] (اِخ ) کوهی است در دیار بنی اسد.بشربن عمروبن مرند در آن به قتل رسید. خرنق دختر هفان بن بدر درباره ٔ آن اشعاری دارد. (معجم البلدان ).
قلاب . [ ق َل ْ لا ] (ع ص ) گرداننده از سره به ناسره . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). ◄ آنکه پول قلب سکه میکند. (ناظم الاطباء). آنکه بر زر قلب سکه زند. (آنندراج ) : خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ نگاه دار که قلاب شهر صراف است . حافظ. ◄ دغاباز. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : ای مرد سلامت چه شناسد روش دهر از مهر خلیفه چه نویسد زر قلاب ؟ خاقانی . خلاص بود و کنون قلب شد ز سکه بگشت مزوّر آمد و خائن چو سکه ٔ قلاب . خاقانی .
فرهنگ طیفی واژهدان
چوب رختآویز، جارختی، جالباسی، میخ طویله، بند شلوار، دار، گیره قلاب ماهیگیری، شکار
واژگان فارسی سره واژهدان
کجک، چنگک، چفت