قفو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قفو. [ ق َف ْوْ ] (ع مص ) پیروی کردن و در پی رفتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بر کار تباه انداختن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ کسی را به زنای صریح بازخواندن . ◄ پس گردن کسی زدن . ◄ متهم کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ دشنام دادن به فحش و بدی صریح . در حدیث است : لا حد الا فی القفو البین . (منتهی الارب ). ◄ برگزیدن . ◄ نابود گردانیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ نواله و بخش نهادن به جهت مهمان . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) سوزانی است که وقت باران برانگیخته شود. (منتهی الارب ). گرمی که هنگام باران خیزد. (اقرب الموارد).
قفو. [ ق ُ ف ُوو ] (ع مص ) به همه ٔ معانی رجوع به قَفْو شود.
قفو. [ ق َف ْوْ ] (اِخ ) موضعی است . (معجم البلدان ).