قفا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قفا. [ ق َ ] (ع اِ) پس گردن . (دهار). پس سر و پس گردن . (منتهی الارب ). مؤخر العنق، و این مذکر است و گاه مؤنث و گاه به مد آید. ج ِ، اَقْف، اَقْفیة، اَقفاء، قُفی ّ، قِفی ّ، قَفون . (اقرب الموارد از قاموس ). و در مصباح است که جمع آن بنابر آنکه مذکر باشد اَقفیة و بنابر آنکه مؤنث باشد اَقفاء، مثل ارجاء و گاه بر قُفی ّ جمع بسته شود و اصل آن بر وزن فُلوس است . (اقرب الموارد) : موی زیر بغلْش گشت دراز وز قفا موی پاک فلخوده (فلخیده ). طیان . مجازاً، دنبال . پشت سر. پشت : هیچ جائی نرود خاطر خورشیدوشت که معانیش چو سایه ز قفا می نرود. کمال اسماعیل . بماندند بر جای پرده سرای به دشمن نمودند یکسر قفای . فردوسی . همه دشت تن بود بی دست وپای دلیران به دشمن نموده قفای . فردوسی . بیامد یکی تیرش اندر قفا بیفتاد آن شاهزاده ز پا. فردوسی . ◄ غیبت . مقابل حضور. نهان : در برابر چو گوسفند سلیم در قفا همچو گرگ مردم خوار. سعدی . بدی در قفا عیب من کرد و خفت بتر زآن قرینی که آورد و گفت . سعدی . ◄ عذاب . عقوبت : ترسم کاقرار به عدل خدای از تو به حق نیست ز بیم قفاست . ناصرخسرو. - امثال : اکل از قفا ؛ این مثل را درباره ٔ کسی گویند که کاری را از جز راه آن آغاز کند و به زحمت افتد. ◄ درازی چیزی . (منتهی الارب ). ابداً. (مهذب الاسماء): قفا الدهر؛ طول الدهر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قفا. [ ق َ ] (اِخ ) یا قفاآدم . کوهی است . (منتهی الارب ). رجوع به قفاآدم شود.