قعر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ عْ) [ ع. ] (اِ.) گودی و ته چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ عْ) [ ع. ] (اِ.) گودی و ته چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قعر. [ ق َ ] (ع اِ) تک و پایان هرچیزی . ته . بن . ج، قُعور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قعر البیت ؛ بن خانه . (مهذب الاسماء) : هر کجا تو با منی من خوش دلم ور بود در قعر چاهی منزلم . مولوی . در قعر بحر محبت جان غریق بود که مجال دم زدن نداشت . (گلستان ). ◄ جلس فی قعر بیته ؛ کنایة عن ملازمته له . (اقرب الموارد). ◄ کاسه ٔ بزرگ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ گوی شکافته در زمین برابر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جوبة تنجاب من الارض . (اقرب الموارد). ◄ شهر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): ما فی هذا القعر مثله ؛ ای فی هذاالبلد. (اقرب الموارد). ◄ مقابل حدبه . (یادداشت مؤلف ). مقعر، در مقابل محدب .
قعر. [ ق َ ] (اِخ ) قریه ای است از دره ای، و نزد آن ده دیگری موسوم به سرع وجود دارد، این قریه ها نخل و مزارع و چشمه ها دارند و در وادی رخیم واقع شده اند. (معجم البلدان ).
قعر. [ ق َ ع َ ] (ع اِ) عقل کامل و تمام . (اقرب الموارد). خرد و دانش . (منتهی الارب ). گویند: فلان بعیدالقعر، یا فلان ما فیه قعر. (اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
ژرفا، ژرف، ته، بن