قطار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - یک رشته شتر.<BR>۲- در فارسی نام وسیلة مسافربری، ترن.<BR>۳- صف، ردیف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - یک رشته شتر. ۲- در فارسی نام وسیله مسافربری، ترن. ۳- صف، ردیف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قطار. [ ق َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه واقع در ٤٩٠٠٠ گزی جنوب خاوری مراغه و ١٦٠٠٠ گزی شمال خاوری راه ارابه رو میاندوآب به شاهین دژ. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن معتدل مالاریایی است . سکنه ٔ آن ٤٠٨ تن میباشد. آب آن از قوری چای و محصول آن غلات، چغندر، کشمش، بادام، زردآلو و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
قطار. [ ق ُ ] (ع اِ) باران بزرگ قطره . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قطار. [ ق ِ ] (ع اِ) یک رسته شتر. (منتهی الارب ). القطار من الابل، قطعة علی نسق واحد. ج، قُطُر، قُطُرات . تقول : رأیت قطاراً من الابل و قُطُراً. (اقرب الموارد).شتران قطارشده و بر یک نسق رونده، و در اصطلاحات الشعرا ده شتر فراهم آمده . (آنندراج ). ◄ و حالااطلاق آن بر جمعی از هر چیز کنند، و با لفظ بودن و کشیدن و بستن استعمال نمایند. (آنندراج ) : از گوزنان هست بر هامون گروه اندر گروه وز کلنگان هست بر گردون قطار اندر قطار. امیرمعزی (از آنندراج ). نبوده ست در کوچه ٔ لاله زار شقایق بدین رنگ هرگز قطار. ملا طغرا (در تعریف نی، از آنندراج ). کاردلم به کودک شوخی فتاده است کو همچو بیضه میشکند صد قطار دل . ملاطغرا (از آنندراج ). به تار موی ببندد هزار زیبا را چو گل فروش که گل را قطار می بندد. امیرخسرو (از آنندراج ). ز شرزه شیران افکنده شد سپاه سپاه ز زنده پیلان آورده شد قطارقطار. ؟(از آنندراج ). ◄ مجموعه ٔ اطاقهایی که با لوکوموتیو پشت سر هم روی خطّ آهن حرکت کند. ترن . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ ج ِ قطرة. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
راسته، رده، ردیف، صف ترن
فرهنگ طیفی واژهدان
ترن، مترو، قطار زیرزمینی، تراموا، قطاربرقی، مونوریل، قطارشهری، قطار اکسپرس لکوموتیو، لوکوموتیو ریل، خط آهن، راهآهن رییس ایستگاه، لکوموتیوران، سوزنبان ایستگاه قطار سوت قطار کوپه، واگن، واگن بار، بالک، فله باگاژ، توشه
واژگان فارسی سره واژهدان
کتار، ردیف، رده، ترن، پشت سر هم، آهن نورد