قص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قص . [ ق َص ص ] (ع مص ) برگفتن قصه . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ). ◄ برگفتن . (تاج المصادر بیهقی ): قص علیه الخبر و الرؤیا؛ حدث بهما علی وجههما. (اقرب الموارد). ◄ پیدا و نمایان گردیدن بار و آبستنی آن . ◄ باردار گردیدن . ◄ قریب به مرگ رسیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): ضربه حتی قصه علی الموت ؛ای ادناه منه . (اقرب الموارد). ◄ بر پی کسی رفتن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ در پی کسی رفتن اندک اندک . (اقرب الموارد). و از این معنی است قول خدای : فارتدا علی آثارهما قصصاً . (اقرب الموارد). ◄ آگاهانیدن . ◄ بریدن و قطع کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قص شوارب ؛ بریدن و کوتاه کردن آن . (اقرب الموارد). قص اظفار؛ چیدن ناخن . ◄ قطع اطراف گوش . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) سینه . (منتهی الارب ). صدر. (اقرب الموارد). ◄ سر سینه . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). قیل رأس الصدر. (اقرب الموارد). ◄ میانه ٔ سینه . (منتهی الارب ). قیل وسط الصدر. (اقرب الموارد). ◄ استخوان سینه . (منتهی الارب ). قیل عظم الصدر. (اقرب الموارد). ج، قِصاص . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ پشم بریده ٔ گوسفند. (منتهی الارب ). من الشاة، ما قُص من صوفها. (اقرب الموارد).
قص . [ ق َص ص ] (معرب، اِ) جص . (دزی ج ٢). گچ .
قص . [ ق َ ] (اِخ ) نام شهری است نزدیک مکران بر ساحل بحر هند. این شهر دارای قرا و توابع بسیاری است و مردمی دارد نادان و بت پرست . (نخبةالدهر دمشقی ص ١٧٠).