قصری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) (ص نسب.) ظرفی فلزی یا لعابی که در آن پیشاب کنند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ) (ص نسب.) ظرفی فلزی یا لعابی که در آن پیشاب کنند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قصری . [ ق َ ] (اِخ ) احمدبن محمد. از محدثانی است که به قصر ابن هبیره منسوب است . (لباب الانساب ).
قصری . [ ق َ ری ی ] (ع ص ) خاص . در برابر عُمّی ّ به معنی عام . (اقرب الموارد).
قصری . [ ق َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قصر عبدالجبار در نیشابور، و دانشمندانی بدان منسوبند. (لباب الانساب ). ◄ نسبت است به قصراللصوص که بدان کِنْگَوَرنیز گویند و نزدیک استرآباد واقع است . (از لباب الانساب ). ◄ نسبت است به قصر، و آن موضعی است بر ساحل دریای شام و بدان دانشمندانی منسوبند. (لباب الانساب ). رجوع به قصری (عبداﷲ...) شود. ◄ نسبت است به قصر ابن هبیره حاکم عراق در دوران امویان . به این قصر گروهی از محدثان منسوبند. (لباب الانساب ). ◄ نسبت است به قصر رافعبن لیث در سمرقند. (لباب الانساب ). ◄ نسبت است به ابوالقاسم عبیداﷲبن محمد احمدبن عبداﷲبن ابوالقصر سجستانی .وی به سال ٤٣٢ هَ . ق . وفات یافت . (لباب الانساب ).