قصاص
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (مص م.) مجازات، کیفری همسنگ جُرم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (مص م.) مجازات، کیفری همسنگ جُرم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قصاص . [ ق َ ] (ع اِ) قُصاص است در همه ٔ معانی آن . رجوع به قُصاص شود. ◄ نوعی از درخت که مگس انگبین می لیسد آن را و دوست دارد، و از اینجاست که انگبین را بدان منسوب نمایند و گویند عسل ُ قصاص . (منتهی الارب ).
قصاص . [ ق َص ْ صا ] (ع ص ) قصه گوی : گفت ای قصّاص در شهر شما کیست چابکتر در این فن دغا. مولوی .
قصاص . [ ق ُ] (اِخ ) نام کوهی است از بنی اسد. (معجم البلدان ).
واژگان فارسی سره واژهدان
کیفر، سزا، خون به خون، تاوان، پادافره
واژگان قرآن
عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ «قصاص» از مادّه «قَصّ» (بر وزن سدّ) به معناى جستجو و پى گیرى از آثار چیزى است، و هر امرى که پشت سر هم آید، عرب آن را «قصه» مى گوید و از آنجا که «قصاص» قتلى است که پشت سر قتل دیگرى قرار مى گیرد این واژه در مورد آن به کار رفته است.(20)