قصار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قصار. [ ق ِ ] (ع ص، اِ) ج ِ قصیر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قصیر شود. ◄ ج ِقصیرة. (منتهی الارب ). رجوع به قصیرة شود. ◄ (اِ) داغی است در بن گردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) بریدگی و کوتاهی موی . ◄ گازری . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قصار. [ ق َص ْ صا ] (ع ص، اِ) گازر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). جامه کوب : شمشیر او قصار کین شسته به خون روی زمین پیکان او خیاط دین دلدوز کفار آمده . خاقانی . تیغت که مطرا کرد این عالم خلقان را خورشید لقب دادش قصار جهانداری . خاقانی . رجوع به گازر شود.
قصار. [ ق َص ْ صا ] (اِخ ) معاویةبن هشام . از راویان است . وی از ثوری و مالک روایت دارد. (لباب الانساب ).