قشور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قُ) [ ع. ] (اِ.) جِ قشر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قُ) [ ع. ] (اِ.) جِ قشر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قشور. [ ق َش ْ وَ ] (ع ص ) زن که حیض نیارد. (منتهی الارب ).
قشور. [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قشر. (غیاث اللغات از منتخب ). رجوع به قشر شود. پوست اشجار و اثمار و بذوراست، و بعضی را اعتقاد آنکه اقسام آن غذائیت ندارندو قابل هضم نیستند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : غرض ایزدی حکیمانند وین فرومایگان خسند و قشور. ناصرخسرو. باز باش ای باب بر جویای باب تا رسند از تو قشور اندر لباب . مولوی .
قشور. [ ق ُ ] (ع اِ) اسم جنس پوست میوه هاست و شامل پوست اشجار و بُزور و غیره است، و بعضی را عقیده آنکه آنها قابل هضم نیستندو غذائیت ندارند و این کلی نیست ولیکن بسیار قلیل الغذااند و بطی ءالهضم . (از مخزن الادویه و فهرست آن ).