قشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- خوردن، بسیار خوردن.<BR>۲- شکستن برگ خرما و نی و جز آن.<BR>۳- گوشت پخته و سرخ شده. ج. قشوم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- آبراهه. ۲- سرشت، طبیعت. ۳- پیه. ۴- گوشت پخته و سرخ شده.
(قَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- خوردن، بسیار خوردن. ۲- شکستن برگ خرما و نی و جز آن. ۳- گوشت پخته و سرخ شده. ج. قشوم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قشم . [ ق َ ش َ ] (ع اِ)غوره ٔ سپید دراوچه و جز آن که شیرین میشود. و به سکون شین نیز خوانده شده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). البسر الابیض الذی یؤکل قبل ادراکه و هو حینئذ حلو. (اقرب الموارد). ◄ (مص ) مردن . (منتهی الارب ). گویند: قشم قشماً؛ بمرد، و این از کراع روایت شده است . (منتهی الارب ).
قشم . [ ق َ ] (ع اِ) آب راهه بر زمین . (منتهی الارب ). مسیل آب در زمین . (اقرب الموارد). ◄ غوره ٔ سپید دراوچه و جز آن که شیرین می شود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).رجوع به قَشَم شود. ◄ (مص ) خوردن، یا بسیار خوردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ بلایه و هیچکاره از طعام چیده دور کردن و نیکو و برگزیده ٔ آن را خوردن . (منتهی الارب ). دور کردن از طعام پست و هیچکاره ٔ آن را و خوردن برگزیده و خوب آن : قشم الطعام ؛ نفی منه الردی ّ و اکل طیبه . (اقرب الموارد). ◄ کفانیدن و شکستن برگ خرما و نی و جز آن را جهت بافتن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). فعل آن از ضرب است . (منتهی الارب ). ◄ مردن : قشم فلان قشماً؛ مات . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قشم . [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قشیم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قشیم شود.