قشف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قشف . [ ق َ ش َ / ق َ ] (ع ص ) قَشِف .(اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَشِف شود.
قشف . [ ق َ ش ِ ] (ع ص ) پلیدپوست و کهنه هیأت و بدحال و تنگ زیست . ◄ سوخته روی از تاب آفتاب . قَشْف . قَشَف .(اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَشَف شود.
قشف . [ ق َ ش َ ] (ع اِمص ) پلیدی پوست و کهنگی هیأت . ◄ بدی حال و تنگی زیست، یا آنکه به غسل آوردن و شستن تن و نفس خود را پاک و صاف کرده باشد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). وفعل آن از سمع و کرم است . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) سوختن روی از آفتاب . (اقرب الموارد). ◄ برگردیدن رنگ روی از درویشی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و فعل آن از سمع است . (منتهی الارب ).