قشری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (ص نسب.)سطحی، ظاهری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (ص نسب.)سطحی، ظاهری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قشری . [ ق ِ ] (ع اِ) پوست منجمد بالای شیر است که به فارسی سرشیر و چربه ٔ شیر نامند و به هندی ملایی . (فهرست مخزن الادویه ).
قشری . [ ق ِ ] (ص نسبی ) نسبت است به قشر. ◄ آنکه تنها به ظواهر قرآن و حدیث و اوامر و نواهی گوش دارد و تأویل و قیاس و امثال آن را در امر دین روا ندارد. و از کلمه ٔ ظاهری گاه همین معنی اراده کنند. رجوع به قِشر شود.
قشری . [ ق ُ ش َ ری ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قشیر، چنانکه در کتاب دارقطنی آمده است . (لباب الانساب ). رجوع به قشیر و قشر [ ق ُ ش َ ] شود.
مترادف و متضاد واژهدان
سطحی، ظاهری خشکهمقدس، خشک پوستی، لایهای
واژگان فارسی سره واژهدان
واپسگرا، نادان، تهی مغز