قشر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (اِ.) پوست. ج. قشور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.) پوست. ج. قشور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قشر. [ ق ِ ] (ع اِ) پوست . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). پوست هر چیزی، و در عرف، پوست خشخاش . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) علم ظاهر که نگاه میدارد باطن را. (کشاف اصطلاحات الفنون از لطایف اللغات ). ◄ پوشش هر چیزی و پرده ٔ آن، عرضی یا خلفی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ لباس، هرچه باشد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج، قشور. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قشر. [ ق ُ ش ُ ] (اِخ ) ابن تمیم بن عودمناة. یکی از فرزندان وی عبداﷲبن زیادبن عمروبن زمزمه است که او را مجذربن ذیاد گویند. وی در وقعه ٔ بدر حضور داشت و از صحابیان است . (لباب الانساب ).
قشر. [ ق َ ] (اِخ ) کوهی است . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
لایه، گروه، رویه، پوشش، پوسته