قش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قش . [ ق َ ] (ص، اِ) شبیه و مانند و نظیر. ◄ یار و رفیق . (ناظم الاطباء) (استینگاس ).
قش . [ ق َش ش ] (ع مص ) خوردن از اینجا و آنجا و پیچیدن هرچه یافتن و برگرفتن از خوان به آنچه بر آن قادر شدن . گویند: قش الرجل قشاً؛ اکل من هنا و هنا و لف ما قدر علیه مما علی الخوان . (از اقرب الموارد). ◄ فراهم آوردن . (منتهی الارب ). جمع کردن . (اقرب الموارد). ◄ بشتاب دوشیدن ناقه را. ◄ به دست خراشیدن و سودن چیزی را چندانکه فروریخته گردد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قش الشی ٔ؛ حکه بیده حتی ینحت . (اقرب الموارد). رجوع به قُشوش شود.
قش . [ ق َش ش ] (ع اِ) صقیع است . (فهرست مخزن الادویه ). ◄ خرمابن هیچکاره، چون دقل و جز آن . (منتهی الارب ). ردی تمر، چون دَقَل، و این لغت عمانی است . (اقرب الموارد). ◄ دلو بزرگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) ضخیم . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) آنچه از منازل و جز آن روبند. (ذیل اقرب الموارد).