قسیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قسیس . [ ق ِس ْ سی ] (معرب، اِ) کشیش . مهتر ترسایان و دانشمند آنها. (منتهی الارب ). رتبه ای است بعد ازاسقف و قبل از شماس . قُس ّ. (اقرب الموارد). رجوع به قُس ّ شود. ج، قسیسون (اقرب الموارد) (منتهی الارب )، قساوسه . و در این جمع چون سین ها بسیار شدند یکی از آنها را به واو بدل کردند. (منتهی الارب ) : سکوبا و قسیس و رهبان روم همه سوگواران آن مرز و بوم . فردوسی . چو زنار قسیس شد سوخته چلیپای مطران برافروخته . فردوسی . کشیشان را کشش بینی و کوشش به تعلیم چو من قسیس دانا. خاقانی .
قسیس . [ ق ُ س َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ).
قسیس . [ ق ُ س َ ] (اِخ ) نام جد عبداﷲبن یعقوب محدث است . (منتهی الارب ).