قسمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قسمت . [ ق ِ م َ ] (ع اِ) قسمة. بهره و بخشش چیزی، و با لفظ خوردن و کردن و نهادن و افتادن مستعمل است . (آنندراج ). رجوع به قِسمة شود : برفت آن زمین را دو قسمت نهاد به هر یک پسر زآن نصیبی بداد. سعدی (از آنندراج ). قسمت خود میخورند منعم و درویش روزی خود میبرند پشّه و عنقا. سعدی . گر عشق نهد قسمت من خواری و آفت خواری به حمیت بکشم نی به لطافت . عرفی (از آنندراج ). یک زخم رسا قسمت صد سینه نیفتاد از بس به شهادتگهش امروزغلو بود. واله هروی (از آنندراج ). عشق چون قسمت اسباب معیشت میکرد لاله داغی ز میان برد که داغم دارد. محمدخان قدسی (از آنندراج ). آب و رنگ چهره ٔ او را اگر قسمت کنند بی سخن گلگونه ٔ چندین گلستان میشود. صائب . هرکه در دنیای فانی زادِ عقبی جمع کرد قسمت امروز خورد و دل ز فردا جمع کرد. صائب (از آنندراج ). - امثال : قسمت هیچکس را هیچکس نتواند خورد .