قسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ سَ) [ ع. ] (اِ.) سوگند. ج. اقسام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بهره و نصیب. ۲- جزیی از کل. ج. اقسام.
(قَ سَ) [ ع. ] (اِ.) سوگند. ج. اقسام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قسم . [ ق َ ] (ع مص ) پخش کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ افتادن چیزی در دل و گمان پیدا شدن بدان و سپس آن گمان نیرو گرفتن و به یقین رسیدن . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). قوت گرفتن جانب معلوم سپس مرجوحیت آن چندانکه حقیقت گردد. (منتهی الارب ). ◄ پریشان و متفرق کردن . گویند: قسم الدهر القوم . ◄ اندازه کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گویند: قسم فلان امره ؛ قدره و نظر فیه کیف یفعل او لم یدر ما یصنع فیه . (اقرب الموارد). ◄ نوبت نگاه داشتن . گویند: قسم بین النساء؛ نوبت ایشان را نگاه داشت . (منتهی الارب ). مراعات برابری بین زوجات در خوراکی و آشامیدنی و پوشیدنی و بیتوته در دوستی و وطی، و قسم از واجبات است . (جامع الرموز، فصل نکاح قن ) (ذخیرة العباد آیةاﷲ فیض ).
قسم . [ ق ِ ] (ع اِ) چون : هر قسم ؛ هر چون . ◄ بهره و نصیب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). سهم . بهر. تیر. بخش . برخ . رسد : محمد از سر انگشت خود اشارت کرد مه تمام به دو قسم شد بحکم اﷲ. سوزنی . مه صیام به دو قسم کرد او و گذاشت به قسم روز به صوم و به قسم شب به صلوة. سوزنی . داری از رسم و ره و سان ملوک نیکنام حصه و حظ و نصیب و قسم و بخش و بهر و تیر. سوزنی . حاصل ز تو جز درد دل ریش ندارم قسم از لب نوشین تو جز نیش ندارم . سیدحسن غزنوی . ج، اقسام . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). جج، اقاسیم . (ناظم الاطباء). - قسم شی ٔ ؛ چیزی است که در تحت آن شی ٔ مندرج گردد و اخص از آن باشد، چون اسم که از کلمه اخص و در تحت آن مندرج است، و جزئیات مندرج در تحت یک کلی یا به ذاتیات با هم تباین دارند یا به عرضیات و یا به هر دو، نخست را انواع و دوم را اصناف و سوم رااقسام نامند. (ترجمه از تعریفات ). ◄ خوی و عادت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به قَسْم شود. ◄ قسمت . (یادداشت مؤلف ) : خدا از چنان بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست . سعدی .
قسم . [ ق َ س َ ](ع اِ) سوگند. (منتهی الارب ). یمین به خدا یا به غیرخدا. و قسم اسم است از اَقْسَم َ. (اقرب الموارد). - قسم به خدا ؛ به خدا سوگند. به خدای قسم . سوگند با خدای . باﷲ. واﷲ. تاﷲ. ایم اﷲ. هیم اﷲ. - امثال : قسمت را باور کنم یا دم خروس را ؛ درباره ٔ کسی گویند که ادعایی کند و علایم و اَماراتی در میان باشد که دلیل کذب ادعای او تواند بود.
مترادف و متضاد واژهدان
بهره، نصیب جنس، جور، دسته، رقم، صنف، طور، گونه، نوع
واژگان فارسی سره واژهدان
مانند، گونه، سوگند، جور، جز، پاره، بخش