قسط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قسط. [ ق َ س ُ ] (ع ص ) رَجُل قسطالرِّجْل، مرد راست استخوان پای . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قسط. [ ق َ س َ ] (ع اِمص )خشکی در گردن . ◄ راستی استخوانهای ساق ستور، و آن عیب است . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).من عیوب الخلقیة للفرس و هو ان تری رجلاء منتصبین غیر محنبین . (صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٦). ◄ (مص ) خشک شدن . گویند: قَسِطَت ْ عنقه قسطاً؛ کانت یابسة. و قسطت عظام الفرس ؛ یبست من الهزال . ◄ راست شدن استخوان . گویند: قسطت الدابة؛ کانت رجلاها منتصبتین . (از اقرب الموارد).
قسط. [ ق َ ] (ع مص ) عدل و داد کردن . (اقرب الموارد)(منتهی الارب ). و این از مصادری است که صفت واقع میشود، مانند عدل . گویند: رجل قسط، چنانکه گویند: شاهد عدل، و واحد و جمع در آن یکسان است . (منتهی الارب ).