قسط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- عدل و داد.<BR>۲- بهره، نصیب.<BR>۳- قسمتی از یک کل که در فاصلههای مساوی با کمیتهای مساوی دریافت یا پرداخت میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- عدل و داد. ۲- بهره، نصیب. ۳- قسمتی از یک کل که در فاصلههای مساوی با کمیتهای مساوی دریافت یا پرداخت میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قسط. [ ق َ س ُ ] (ع ص ) رَجُل قسطالرِّجْل، مرد راست استخوان پای . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قسط. [ ق َ س َ ] (ع اِمص )خشکی در گردن . ◄ راستی استخوانهای ساق ستور، و آن عیب است . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).من عیوب الخلقیة للفرس و هو ان تری رجلاء منتصبین غیر محنبین . (صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٦). ◄ (مص ) خشک شدن . گویند: قَسِطَت ْ عنقه قسطاً؛ کانت یابسة. و قسطت عظام الفرس ؛ یبست من الهزال . ◄ راست شدن استخوان . گویند: قسطت الدابة؛ کانت رجلاها منتصبتین . (از اقرب الموارد).
قسط. [ ق َ ] (ع مص ) عدل و داد کردن . (اقرب الموارد)(منتهی الارب ). و این از مصادری است که صفت واقع میشود، مانند عدل . گویند: رجل قسط، چنانکه گویند: شاهد عدل، و واحد و جمع در آن یکسان است . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
دادگری، داد، عدل، منصفت بخش، حصه، قسمت
واژگان فارسی سره واژهدان
مانده، راستکاری، داددهی، داد، بازپرداخت
واژگان قرآن
أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ «قسط» مفهومش آن است که حق کسى را به دیگرى ندهد، و به تعبیر دیگر «تبعیض» روا ندارد، و نقطه مقابلش آن است که حق کسى را به دیگرى دهد. «قسط» در لغت به معناى پرداختن سهم دیگرى است، و لذا مفهوم دادگرى در آن نهفته است. جالب این که در سوره «یونس»، این کلمه تنها در مورد کسانى که عمل صالح دارند، و پاداش نیک دریافت مى کنند گفته شده، و در مورد کیفر بدکاران عنوان نشده است; این به خاطر آن است که مجازات و کیفر، شکل در آمد و سهمیه ندارد، و به تعبیر دیگر: کلمه «قسط»، تنها متناسب پاداش نیک است، نه مجازات.(17)