قسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قسر. [ ق ِ س ِ ] (ص ) بی حاصل . نازا. عقیم . عاقر. سترون . - قسر دررفتن حیوان ؛ بار نگرفتن و نزادن و حمل برنداشتن آن هنگام جفت گیری . - ◄ و در کنایه به معنی هر کاری است که به نتیجه نرسد. - قسرکُس ؛ ناسزائی است که بزنان گویند یعنی زنی که فرزند نتواند آوردن .
قسر. [ ق َ ] (اِخ ) نام کوه سراة است که در حدیث نبوی وارد شده است . رجوع به معجم البلدان شود.
قسر. [ ق َ ] (اِخ ) نام مردی است . (منتهی الارب ).