قزلجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قزلجه . [ ق ِ زِ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان خدابنده لو از بخش قروه ٔ شهرستان سنندج واقعدر ١٧ هزارگزی خاور گل تپه و ٣ هزارگزی خاور وصله . موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن سردسیری است . سکنه ٔ آن ٢٥٠ تن . آب آن از چشمه ها و محصول آن غلات، حبوبات، مختصر انگور، لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد، و در تابستان از ولی محمد اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
قزلجه . [ ق ِ زِ ج َ / ج ِ ] (ترکی، اِ) پول طلا. ◄ آبله ٔ سرخ . سرخک . سرخجه . ◄ ساس . (ناظم الاطباء). سرخک .
قزلجه . [ ق ِ زِ ج َ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان عباسی بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع در ٢٩ هزارگزی جنوب خاوری بستان آباد و ٣ هزارگزی شوسه ٔ میانه به تبریز. موقع جغرافیایی آن جلگه و معتدل است . سکنه ٔ آن ٤٩٧ تن . آب آن از رودخانه و محصول آن غلات، درخت تبریزی . شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).