قزح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قُ زَ) [ ع. ] (ص.) رنگارنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قُ زَ) [ ع. ] (ص.) رنگارنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قزح . [ ق ُ زَ ] (ع اِ) ج ِ قُزْحة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). - قوس قزح ؛ قوس سحاب و قوس غمام است . (اقرب الموارد). آدینده، یعنی آنچه پیدا شود بر هوا سرخ و سبز به شکل کمان، و آن را کمان رستم نیز خوانند. سمیت لتلونها من القزحة او لارتفاعها من قزح بمعنی ارتفع. یا قزح نام فرشته ٔ موکل بر ابر یا نام پادشاهی از پادشاهان عجم . و قوس منسوب است به سوی این هر دو، و قزح ممنوع الصرف است . (منتهی الارب ). و قزح بر آن تقدیر که جمع قُزْحة باشد منصرف است و بر تقدیری که عَلَم معدول باشد غیرمنصرف است . (اقرب الموارد). نام یکی از شیاطین است و بدین سبب قوس قزح راکمان شیطان میگویند. (برهان ). چیزی است که به صورت کمان در ابر پیدا میشود از رنگهای بنفشه و نیلی و کبود و سبز و زرد و پرتقالی و سرخ به ترتیب تشکیل میشود، و علت آن حلول شعاعهای خورشید است در قطره های کُره مانند آب باران . (از المنجد).
قزح . [ ] (اِخ ) نام وی کمال بیک و از نویسندگان است . او راست : تلخیص الحقوق الموضوعة. این کتاب مشتمل است بر خلاصه ٔقوانین حکومت عثمانی با ذکر ادارات حکومتی و قوانین هر یک از آنها، و در بیروت به سال ١٩١١م . در ٣٤٤ صفحه بچاپ رسیده است . (معجم المطبوعات ج ٢ ستون ١٥٠٧).
قزح . [ ق ُ زَ ] (اِخ ) کوهی است در مزدلفه در طرف راست امام، و آن موضعی است که در زمان جاهلیت در آن آتش می افروختند و موقف قریش بوده است زیرا آنان در عرفه وقوف نداشتند. (از معجم البلدان ). کوهی است به مزدلفه . (منتهی الارب ). نام کوهی است . (برهان ).