قز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ زّ) [ معر. ] (اِ.) ابریشم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ زّ) [ معر. ] (اِ.) ابریشم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قز. [ ق َزز ] (ع مص ) برجستن و ترنجیدن و در هم شدن و فراهم آمدن جهت برجستن . (منتهی الارب ). وثوب و انقباض برای وثوب . (اقرب الموارد). فعل آن از باب ضرب و نصر است . (منتهی الارب ). ◄ سر باززدن از چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قز. [ ق ِزز ] (ع ص ) مرد نیک پاک از آلایش . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قُزّ و قَزّ شود.
قز. [ ق ِ ] (اِخ )دهی از دهستان کراب بخش حومه ٔ شهرستان سبزوار واقع در ٢٠ هزارگزی شمال باختری سبزوار و ١٠ هزارگزی خاورجاده ٔ عمومی سبزوار به نقاب . موقع جغرافیایی آن دامنه و هوای آن معتدل است . سکنه ٔ آن ١٠٤٥ تن میباشد. محصول آن غلات . شغل اهالی زراعت است . راه مالرو دارد. دارای دبستان است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).