قریر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قریر. [ ق َ ] (ع ص ) رجل قریرالعین ؛ مرد خنک چشم . (منتهی الارب ) : ادب رابه من بود بازو قوی به من بود چشم کتابت قریر. ناصرخسرو. بر سر لشکر کفار به هنگام نبرد چشم تقدیر به شمشیرعلی بود قریر. ناصرخسرو. اقرار کن بدو و بیاموز علم او تا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر. ناصرخسرو. ◄ (مص ) بانگ کردن مار. (آنندراج ).
قریر. [ ق ُ رَ ] (اِخ ) شهری است بین نصیبین و رقه . (از معجم البلدان ).