قرض
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ رْ) [ ع. ] (اِ.) وام، بدهی. ج. قروض.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ رْ) [ ع. ] (اِ.) وام، بدهی. ج. قروض.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قرض . [ ق ِ ] (ع اِ) وام . (منتهی الارب ). رجوع به قَرْض شود. ◄ (مص ) وام دادن . (منتهی الارب ). رجوع به قَرْض شود.
قرض . [ ] (ع اِ) موریانه که کاغذ خورد، چنانکه سوس جامه ٔ پشمینه و موئینه خورد و ارضه که چوب خورد. (یادداشت مؤلف ).
قرض . [ ق َ ] (ع مص ) بریدن . ◄ مردن یا نزدیک مردن رسیدن . گویند: قرض رباطه ؛ بمرد یا نزدیک به مردن رسید. (اقرب الموارد)(منتهی الارب ). ◄ به چپ و راست پیچان و خمان رفتن . (منتهی الارب ). گویند: قرض فی سیره ؛ به چپ و راست پیچان و خمان رفت . ◄ پاداش دادن . ◄ وام دادن . ◄ شعر گفتن . ◄ روی گردانیدن از جائی و کرانه گزیدن از آن .(اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و از این باب است قول خدای تعالی : اذا غربت تقرضهم ذات الشمال ؛ ای تخلفهم شمالاً و تقطعهم و تترکهم علی شمالها. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
استقراض، بدهی، دین، قرضه، نسیه، وام بریدن، قطع کردن، گسستن (متضاد: طلب)
واژگان فارسی سره واژهدان
وام بیبهره، وام، بدهی، بدهکاری